مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
143
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
گسيخته و سلسلهها پاره كرده بدرآمده . پس در آن هنگام ملك غيور برخاست و نزد دختر خود درآمد . چون ملكه بدور ملك را بديد بر پاى خاست و سر و روى خود بپوشانيد و اين بيت برخواند : درد من از او بود درمانم از ديدار او * ديدهء دردى كه او را بنگرد درمان شود پس پدر او بعافيتش شادمان شد و جبينش ببوسيد و روى بقمر الزمان كرده ، حال او بپرسيد و به او گفت : از كدامين شهرى ؟ پس قمر الزمان ، خويشتن به او بشناسانيد و آنچه كه ميانهء او و ملكه بدور گذشته بود و چگونه انگشترى ملكه گرفته ، در انگشت خود كرده و انگشترى خود در انگشت او كرده ، همه را باز گفت : ملك از آن سخنان در عجب شد و بحيرت اندر ماند و گفت : حكايت شما را بايد در كتابها بنويسند و بروزگار اندر بخوانند . پس از آن ملك ، قاضى و شهود حاضر آورده ، كتاب ملكه بدور از براى قمر الزمان بنوشتند و صيغهء ازدواج بخواندند . آنگاه ملك فرمود تا هفت روز شهر بيارايند . پس سفرهها بگستردند و طعامها فروچيدند و شهر را بياراستند و سپاهيان جمع آمدند . و از هرسو قبيلهها و طايفهها رو به شهر آوردند و تهنيت همىگفتند . و ملكه بدور را ماشطگان بياراستند و قمر الزمان را بنزد او آوردند . و در حسن و جمال به يكديگر